پادشاه دختر زیبایی داشت وشرط گذاشته وگفته بود :که دخترم را به کسی میدهم که بتواند باشنا از استخر پر از تمساح من عبور کند جوانان بسیاری از دختر صرف نظر کردند وبسیاری هم در این راه کشته شدند تنها یک جوان مانده بود که ادعا میکرد که از شهری آمده که مردمش از هیچ قدرتی نمیترسند جوان شجاعانه به آب زد . باتمساح ها جنگید وسالم از آب بیرون آمد پادشاه مبهوت شده بود و می خواست دست دخترش را به دست آن جوان بسپارد که او دستش را کشید وبه پادشاه گفت :دخت سهارت بی خوت من فقط اومدم بگم من بچه جیرفتم
نظرات شما عزیزان:
|
About
به وبلاگ من خوش آمدید
اسفند 1394 دی 1394 مهر 1394 تير 1394 خرداد 1394 فروردين 1394 بهمن 1393 دی 1393 آذر 1393 آبان 1393 مهر 1393 شهريور 1393 مرداد 1393 تير 1393 AuthorsLinks
وبلاگ دوست داشتنی تبادل لینک هوشمند برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان جملات زیبا و آدرس joklands.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد. SpecificLinkDump
اموزش سریع لغات انگلیسی
کاربران آنلاین: بازدیدها :
خبرنامه وب سایت: آمار وب سایت:
|