ون مردایـــــــی که با یـــه نــــه گفتنشون میفهمـــــی که دیگــــه نبایــــــد اصـــــرار کنــی اونــــی که قبل از مهمونــــــی بایــــد لباستـــــو نشـــــون بــــــدی تا تاییـــــدش کنــــــه اونـــی که وقتی بهتــــ اخـــــــم میکنه باید شالتــــــــو بکشـــــی جلــــــــو اونـــــی که وقتــــــی میخــــــــوای از پیشش بــــری دست میکشه رو لبتـــــ و میگـــــــــه کمـــــــرنگ کــــــن اون رژتـــــــو اونــــــــــی که وقتــــــــی تــوی یه جمعید از بغلتــــ تکـــــــون نمیخــــوره اونـــــی که تـــــوی سرمــــــــا یـــــــخ میـــــــزنــــــــه ولی وایمیسه ســـــــر کوچــــه تا تـــــو بــــری توی خونـــــــــه اونـــی که اگه بخوای اشتباه کنـــی پیش خـــــودت میگــــــی اگه بفهمـــــــــه میکشتم اونی که خنــــــــده و شیطونیــــــــــاش فقط و فقط مــــــــــال خــــــــــودتــــــــه و اخمش مــــــال بقیــــــــــــه به این میگــــــــن مــــــــــــــــــــــــــرد
سلام دوستان امیدوارم حالتون خوب باشه ببخشید ک ی دو هفته ای هست ب وبلاگم سر نزدم در جریان هستید ک ج مشکلی برام پیش اومده انشا ا... مشکلم ب طرف شد حتما مطالب خوبی میذارم. بخدا دلم برا وبلاگ و کامنتا خیلی تنگ شده ولی،چکار کنم دسترسی ب اینترنت ندارم امشب ب سختی ب اینترنت وصل شدم... خیلی خیلی دوستتون دارم قربان رفیقای با معرفت چون شما...
یاد اول دبستان افتادین؟درسته... سال اول ابتدایی که بودیم معلم مهربونمون،حروف الفبا رو به ما یاد داد،فقط چندتا حروف ساده رو... ولی...ای کاش که یاد نمی داد! شماها به سادگی این حروف نگاه نکنید،یه کلمه هایی میشه باهاشون ساخت...!!! ولی حرف من این نیست،حرف من اینه که معلم ما این حروف رو با تمام عشق و علاقه به ما آموخت... پس چرا بعضی از ما به جای اینکه از این حروف،کلمه های زیبایی بسازیم،هر حرف زشت و ناپسندی رو که دوست داریم به زبون میاریم؟؟؟
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم
پدر جان ، با یک دنیا شور و اشتیاق وضوی عشق می گیرم و پیشانی بر خاک می گذارم و خداوند را شکر می کنم که فرزند انسان بزرگ و وارسته ای چون شما هستم. پدر جان عاشقانه دوستت دارم و دستانت را میبوسم.. شما به بزرگیه خودت ببخش و بدون که از تموم وجودم دوستت دارم
گریه نکن پدر ...... همین " نان حلال " که در دست داری ........ می ارزد به تمام سفره های رنگین حرامی که بعضی ها دارند ...... این روزها نان حلال در آوردن عرضه میخواهد ..... که تو داری پدرم ....... دستت را میبوسم که نان حلال بر سر سفره ی با برکتت دیدم ...
کاش می فهمیدی برای اینکه تنهایم تو را نمی خواهم بر عکس … برای این که می خواهمت ، تنهایم …
گآهـــے خیآلـ میکـُنَم روی دَستــِ خُدا مآنده اَم . .. خَسته اش کرَده اَم خودَش هَم نمـــے دانـَد بآ مَن چه کُند . . . !
من از این تنهایی از این که دیر می آیی از این که روزی به من بگویی تو به من نمی آیی می ترسم…. چرا نمی دانی تو
بعد از مُردنم سرم را جدا کنید بگذارید روی شانه ام شانه ای که سر می خواست ، سری که شانه می خواست هر دو را برسانید به آرزویشان . . .
صبر کن آدم برفی تو تازه متولد شده ای برای تمام شدن زود است خوش به حالت! کسی هسـت تو را با محبت گـرم کند، تو را در حضورش ذوب کند من اما ذوب می شوم، نه از گرمایی، نه با محبت فقط از سرمای آدمیان…
دلواپس غربت من نباش در این دیار پنجره ها عادت دیرینهای دارند به باران و باران به خیسی خیابان و خیابانها به آدمهایِ تنها
سفر کردی که مرا از یاد ببری … غافل از اینکه هیچگاه مرا به خاطر نسپرده بودی … خودم را گذاشتم جای تو ، دیدم کسی نیست جای من …
دیوانه امـ میخـوانیـد گاهــــی که از سـر بغـضـــ گریـــه میکنمــــ مجنـونـمـــ میخوانیــد ای جـــماعـــــــت! سازهایـــتــــان را کــــوکـــــ کنـــــید تا به هر سـازی که شــما میخواهــید برقصمــــــ…
راست میگفتند وقتی بروی دیگر برنمیگردی هر چند که من در هوای آمدنت هم بمیرم باز تو بی خیال من وعشق من شده ای جوریکه انگار کسی نبود: آخرش هم نیست
وَهُوَ اللَّهُ فِي السَّمَاوَاتِ وَفِي الْأَرْضِ يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَجَهْرَكُمْ وَيَعْلَمُ مَا تَكْسِبُونَ﴿انعام،۳﴾ و اوست خدا در آسمانها و در زمین، از نهان و آشکار شما با خبر است و بدانچه می کنید آگاه است.
از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند: شما چطور شصت سال با هم زندگی کردید؟! گفتند:ما متعلق به نسلی هستیم که وقتی چیزی خراب میشد تعمیرش میکردیم نه تعویض...
همه جا پر شده که دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم من می گویم حق دارند چون دوست داشتن های ما بودار است بوی سوء استفاده بوی خیانت بوی دروغ و بازی می دهد...
رهایم کنید میخواهم خودم باشم ، خودِ خودم خسته شدم بس که رقاصه شما بودم می خواهم عریان شوم عریان عریان از تمام وابستگی ها و اما و اگرها می خواهم جامه خود را از تن بر کنم سبک شوم مثل قاصدک رهایم کنید می خواهم چرخ بزنم ، درآسمان صبح ، سوار بر نسیم سبک چون قاصدک ، می خواهم عریان شوم از تو از همه کابوس ها رهایم کنید
چقـــدر نه آغوشت را ميـــــــــخواهم،
امشب ببخیال از دلهره فردا ، سرکی به گذشته و آدم هایی که کنارم بودند میکشم ، همان کسانی که روزی من برایشان نفس بودم [ البته به قول خودشان ] اما امروز خدا میداند در کدام آغوش نفس نفس میزنند روزگار بدی شده دل ها بازیچه و دوستت دارم ها ابزار... بیایید به کودکانتان بیاموزید به اسباب بازی هایشان احترام بگذارند ... شاید ... شاید نسل پاک و صادقی شدند ...
دوسِت دارم های امروز مثل درست کردن آدم برفی تو زمستان میمونه از شوق ساختنش یخ زدگی دست هایت را فراموش میکنی هر چی بزرگتر لذت بیشتر و چقدر کودکانه باور میکنی ابدی بودنش را هر چه بیشتر دورش میگردی ، کوچکتر و کوچکتر میشود و روزی میرسد انگار نه انگار که دست هایت برایش سرمازده شده بود و حاصل یخ زدن دست هایت تنومند کردن درخت همسایه بود
برایم مهم نیست از بیرون چگونه به نظر می آیم...
خدایــــــا در میان این جماعت از درد بگویی ، موعظه گل میکند ، حرف هایت تکراری می شوند ، متهم به پرحرفی میشوی ، ازت فاصله میگیرند ، بدهکار هم میشوی پس میزنم به طبل بی عاری و میخندم چون من که میدانم هم درد هم درمان تویی ...
این روزها چقدر دلم هوای داشتن یک مخاطب خاص کرده است بیخیال برم سر اصل مطلب گفت : با خیال من زیر باران برو منِ ساده بدون چتر رفتم چون قول داده بودم اما نمیدانستم که او دست در دست دیگری با چتر قدم میزند و مرا با انگشت نشان می دهد که آن دیوانه را نگاه کن نه مخاطب خاص دارم و نه خواهم داشت ...به احدی اعتماد نمیکنم
دست مریزاد پروردگارم چه پوست کلفتی برایم آفریدی ... که تاب تازیانه سرنوشت را بیاورد چه دل صبوری به سینه ام سپرده ای ... که شده گورستان آرزوهایم و چه شانه هایی ... که این چنین بارسنگینی را بدوش میکشند و نمیشکنند و چه چشمان منتظری که باید ببینند و نخواهند وچه گوش هایی که ... نصیحت نصیحتگران زاهد امروز ، دنیاپرست دیروز را باید بشنوند بازهم میگویم « الحمدلله » |
About
به وبلاگ من خوش آمدید
اسفند 1394 دی 1394 مهر 1394 تير 1394 خرداد 1394 فروردين 1394 بهمن 1393 دی 1393 آذر 1393 آبان 1393 مهر 1393 شهريور 1393 مرداد 1393 تير 1393 AuthorsLinks
وبلاگ دوست داشتنی
برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان جملات زیبا و آدرس joklands.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد. SpecificLinkDump
اموزش سریع لغات انگلیسی
کاربران آنلاین: بازدیدها :
Alternative content |